از این لبخند پژمرده...
از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده....

از این لبخند پژمرده...
از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده....

بارون اشک خداست....
کوچیکترکه بودم فکرمی کردم بارون اشک خداست ولی مگه خداهم گریه
می کنه؟؟؟؟؟
چرابایددل خدابگیره؟؟؟؟
دوست داشتم زیربارون قدم بزنم تابوی خداروحس کنم اشک خداروتویه کاسه
جمع کنم تاهروقت دلم گرفت کمی بنوشم تاپاک شم.
آسمون که خاکستری می شددل منم ابری می شد.
حس می کردم که آدمادل خداروشکستندویاازیادش غافل شدند...
همه می گفتند:"بارون رحمت خداست"
اماحس کودکانه ی من می گفت:
--**خدادلش ازآدماگرفته**--

اما این دفعه من دلم ازخداگرفته
ای خـــــــــــــــــداچــــــــــــــرا؟؟؟؟

گنجشگ وخدا!!!
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت...
فرشتگان هر بار سراغش را از خدا میگرفتند.
و خدا هر بار به فرشتگان میگفت: میآید؛ من تنها کسی هستم که غصههایش
را میشنود و یگانه قلبیام که دردهایش را در خود نگه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخهای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند،
گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
با من بگو از آنچه سنگینی سینۀ توست.
گنجشک گفت: لانۀ کوچکی داشتم. آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بیکسیام.
تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بیموقع چه بود؟ چه میخواستی از
لانۀ محقّرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟...
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست.
سکوتی بر عرش طنینانداز شد.
فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانهات بود، خواب بودی.
باد را گفتم تا خانهات را وارونه کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی!
گنجشک خیره در خدایی خدا ماند.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطۀ محبّتم از تو دور کردم و تو ندانسته
به دشمنی پرداختی...
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریههایش ملکوت خدا را پر کرد...

با غم و غربت و اندوه دیگه همسفر نبودم
اگه زخم نخورده بودم تو رو باور نمی کردم
توی این حسار پر درد با غمت سر نمی کردم
من اگه کسی رو داشتم دیگه در به درنبودم
با غم و غربت و اندوه دیگه همسفر نبودم
اگه زخم نخورده بودم تو رو باور نمی کردم
توی این حسار پر درد با غمت سر نمی کردم
کولی شب زده بودم پشت گریه صدات کردم
از پس آینۀ اشک تا همیشه نگات کردم
درد عشق اقمار مرگ مسلخ پائیز و برگه
قصّۀ عشق و حقیقت قصّۀ گل و تگرگه
آخه............... اگه دور از من و ما بود
شکل تنهائی غربت سر نوشت آدما بود
با چشات دنیا رو دیدم حتی من فردا رو دیدم
توی قلب قطره بودن با تو من دریا رو دیدم
دیدی ای دل..............
آدم ها بازی رو دوست دارند...
این تویی که انتخاب می کنی:
همبازیشون باشی
یا
اسباب بازی...

شاهزاده ای سوار بر باد....
از دور پیدا مشود, به تاخت می آید....
عبورش از تو باورت نمی شود....
و تو می مانی و گرد و غبارِ سفری که از آن ِ تو نیست
گرد و غبار غصه های دلت است...
بتکان گرد و خاکی که برایت...
روحی زخمی و خاطراتی تلخ هدیه دارند...
خــــدا کند که بدانی چقدر محتاج است
نگاه خسته من به دعای چشمانت مادر![]()
آسمان را گفتم می توانی آيا بهر يک لحظهء خيلی کوتاه
روح مادر گردی صاحب رفعت ديگر گردی
گفت نی نی هرگز من برای اين کار کهکشان کم دارم
نوريان کم دارم مه وخورشيد به پهنای زمان کم دارم
خاک را پرسيدم می توانی آيا دل مادر گردی
آسمانی شوی وخرمن اخترگردی
گفت نی نی هرگز من برای اين کار
بوستان کم دارم در دلم گنج نهان کم دارم
اين جهان را گفتم هستی کون ومکان را گفتم
می توانی آيا لفظ مادر گردی همهء رفعت را
همهء عزت را همهء شوکت را
بهر يک ثانيه بستر گردی گفت نی نی هرگز
من برای اين کار آسمان کم دارم
اختران کم دارم رفعت وشوکت وشان کم دارم
عزت ونام ونشان کم دارم آسمان را گفتم
می توانی آيا بهر يک لحظهء خيلی کوتاه
روح مادر گردی صاحب رفعت ديگر گردی
گفت نی نی هرگز من برای اين کار
کهکشان کم دارم نوريان کم دارم
مه وخورشيد به پهنای زمان کم دارم

خدایاشکرکه بایدریخت وپاش های بعدازمهمانی راجمع کنم.این یعنی درمیان دوستانم بوده ام
خدایاشکرکه لباس هایم کمی برایم تنگ شده اند.این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم
خدایاشکرکه درپایان روز ازخستگی از پامی افتم.این یعنی توان سخت کارکردن رادارم
خدایاشکرکه باید زمین رابشوییم وپنجره هاراتمیزکنم.این یعنی من خانه ای دارم
خدایاشکرکه سروصدای همسایه ها رامی شنوم.این یعنی من توانایی شنیدن دارم
خدایاشکرکه این همه شستنی واتوکردنی دارم.این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم
خدایاشکرکه هرروزصبح بایدبازنگ ساعت بیدارشوم.این یعنی من هنوز زنده ام
خدایاشکرکه تمام شب صدای خرخرشوهرم رامی شنوم.این یعنی اوزنده و سالم درکنارمن خوابیده
است
خدایاشکرکه دخترنوجوانم همیشه ازشستن ظرف هاشاکی است.این یعنی اودرخانه است و درخیابان
پرسه نمی زند
خدایاشکرگاهی اوقات بیمارمی شوم.این یعنی بیادآورم که اغلب اوقات سالم هستم
خدایاشکرکه خریدسال نوجیبم راخالی میکند.این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم

دنیایی بزرگ
ازدیاد آدمها بر روی شهر
اخطار هر روزه
تکرار هر روزه
سر در گمی ات در یک غروب
پشت چراغی قرمز
و یا نه ...
حتی خواندن تکه ای روزنامه
در می یابی
هجوم آدمها را.
پس چرا

هر ثانیه قدمی است طولانی
در پس لحظه هایی که چشم در انتظار تو
به تماشای رقاصی
خطوط چشم براه و منتظر در می آیند
خطوط که از روزی به روز دیگر
در پناه ازدیاد دلتنگی ها
یکی یکی رشد می کنند
و رقص دسته جمعی انتظار را
به نمایش می گذارند...
![]()
در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
----------------------------------------------
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

نمی دانم چرا امشب واژه هایم
خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
